فلاکت روزمره
این روزها خیلی کتاب می خوانم. تنها چیزی است که مرا در آرامش خود غرق می کند در دنیایی مملو از ناآرامی که این روزها تجربه می کنیم. این به هم پیچیدن احساساتی که به سختی میتوان آنها را از هم تمیز داد می تواند مرا بیشتر به سمت کتابهایی که انتخاب کرده ام سوق دهد. فکر می کنم بین تمام آن شیون ها و صداها، بین جیغ هایی که هنوز در گوشم منعکس می شود جا مانده ام. ذهنم آنجا متوقف شده است. خودم میدانم در حال فرافکنی هستم. چندروز پیش، متوجه شدم. درست شب قبلش با دیدن چندین فیلم و ویدیو احساس می کردم نفسم در سینه حبس مانده و بالا نمی آید. چشمانم می دید اما مغزم باور نمی کرد. بدنم کرخت شده بود و هیچ احساسی درونم جاری نبود. مغزم توانایی فکر کردن و تحلیل کردن این اتفاقات را به طور یکجا از دست داده است. درحالیکه بی حس افتاده بودم. همه چیز ساکت بود. این زمان بود که دیگر برایم معنایش را از دست داده است. نه میتوانم به گذشته بروم و نه به آینده. کاری که مغزم به آن عادت داشت اما دیگر نمی تواند آن عادت همیشگی را اجرا کند. چندروز از آن روز گذشته و بعد این همه حبس احساسات و فروخوردن ها و سکوتی که انگار قرار نیست شکسته شود،امروز ناگهان بین روز متوجه شدم پنیک به سراغم آمده. از آخرین باری که تجربه کرده بودم یک سال و چندماه گذشته است. چندروز است بدنم را به هم فشرده کرده ام. دارم به دیگران کمک می کنم. گریه هایشان را دیده ام، وسط جیغ ها و فریادهایشان راه رفته ام، سعی کرده ام باز هم آرام باشم و با نگاهم امید را به آنها نشان دهم. اما امروز دیگر بدنم تحملش را از دست داده بود. سعی کردم به خودم چیزی بگویم. اما انگار تمام کلمات ذهنم را از دست داده ام. هیچ کلمه ای به زبانم نمی آید. نفسم از حجم سکوت بند آمده و این بدنم است که از خفه کردن احساسات دارد فریاد می زند. بعد از یک روز کامل سر و کله زدن با کار دانشجو و ثبت کردن کارش در سامانه به خودم می آیم. ساعت 8:30 شب شده است. دلم می خواهد از فشاری که دارم تحملش می کنم گریه کنم اما کرخت شده ام. هنوزم مغزم در حالت اضطرار قرار گرفته. دنبال راه بقاست. اشک ها در شرایط بقا سرازیر نمی شوند. توقع زیادی از مغزم دارم. رهایش می کنم تا ببینم تمایل دارد چه کاری انجام دهد؛ می روم سراغ کتابی که انتخاب کرده ام بخوانمش. نامش این است: فلاکت روزمره. رمانی است که تازه شروع به خواندن کرده ام. پانزده روز است که کتابهای روانشناسی نمی خوانم. الان نیاز دارم تاریخ بخوانم. نیاز دارم با کسی هم درد خودم همذات پنداری کنم. شاید بتوانم با همذات پنداری با روایت ها اشک بریزم برای تمام این روزها که گذشت اما انگار نگذشته است. هنوز هست یا نه! نمی دانم راستش کجای این روزها دارم صبح را شب می کنم. فلاکت روزمره مرا به روایت ها پرتاب می کند. تجربه های زیسته ی نویسنده در مواجهه با تبعید، ترس و شرح دغدغه های انسانی و اجتماعی از زاویه ای شخصی و تحلیلی. کتاب نگاهی انتقادی و تحلیلی به سازوکارهای سرکوب، سانسور و مقاومت از راه زبان دارد. تجربه ی زیسته ی نویسنده آلمانی تبار و تجربه ی تبعید مادرش به اردوگاه کار اجباری در جنگ نازی ها روایت گر کتاب است. دلتنگی برای آینده، وطن، تجربه فرار و مهاجرت تمام مفاهیم کتاب را روایت کرده است. مولر(نویسنده)نه تنها به تحلیل سازوکارهای سرکوب و بی جاشدگی می پردازد بلکه نقش زبان، شوخی و خیال را در مقاومت و حفظ کرامت انسانی برجسته می کند. خواندن کتاب فرصتی است برای درک عمیق تر تاثیرات روانی و اجتماعی حکومت های خودکامه و شناخت راه های تاب آوری و پایداری در شرایط دشوار.
کتاب تنها چیزی است که می تواند این روزها مرا آرام کند تا بتوانم تکیه گاه دیگران بمانم....